خرید بک لینک

تقریبا دو هفته دیگه ۲۸ ساله میشم! با تنی داغون و سه تا قرص ضد اضطراب و ضد افسردگی روی دستم! این چیزی نبود که خود ۱۷ ساله م برای خودش تصور کرده باشه. حتی یک میلیاردم درصد! با این حال من مسئول تصورات اون دختر نوجوون نیستم. فعلا همین که قوی بمونم برام کافیه!

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 20:10

توی مود "فاک ایت دنیا دو روزه" جدیدم، دو تا لباس مجلسی جدید سفارش دادم. یکیشون یه لباس سفید بدن نما است که پارچه گیپورش به حدی نازکه که احتمالا نمای خویی از لباس زیرم به همه بده. یکی دیگه ش یه لباس فلوری بلند با دو تا چاک جلوش. مسئله اینجاست که مامانم به من اجازه نمی ده توی عروسی ها این طور لباس هایی بپوشم. دیت رفتن هم که با توجه به اینکه یار من توی یه قاره دیگه زندگی می کنه و معلوم نیست کی همو ببینیم تعطیله. منتظرم لباس ها برسن. وقتی برسن می رن سر چوب لباسی و مثل اون لباس مشکی هاتی که قبل از عید گرفتم توی کمدم می مونن. برای روزی که معلوم هست میاد یا نه. الان هم یه لباس مشکی با گل های قرمز چشمم رو گرفته. سایتی که ازش لباس می گیرم از هر لباس یه دونه بیشتر نداره. هی رفرش می کنم تا ببینم کسی لباس رو خریده و یا نه. بعد می رم به موجودی ته کارتم نگاه می کنم و یه "هی روزگار" می گم. فکر کنم دیگه نباید رفرش کنم و قیدش رو بزنم. چون به جای مجلسی باید لباس معمولی روزمره برای بیرون رفتن بخرم و تکه های وجودم رو که توی پنج ماه گذشته پخش و پلا شدن جمع کنم و بریزم توی لباس هام و وقتی هوا خنک شد دوباره خودم رو مجبور کنم بیرون برم. آخه به حدی رسیده م که اعتماد به نفس تنها بیرون رفتن رو از دست داده م.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 20:10

توی تهران یه سری مراکز تشخیص دلیل سرگیجه هست. در عجبم اگر از خانواده م بخوان منو می برن؟ در عجبم اگر برم می تونن کمکی کنن؟ هر چه قدر گشتم نمونه مشابهش توی شیراز نبود. فقط به حدی مستاصلم که می خوام این درد تموم شه. هر چند این مراکز هم احتمالا خیلی گرون قیمت باشن. امروز به خاطر سرگیجه کل روز رو دراز کشیده بودم که چشمام رو باز نکنم و ببینم دنیا چه طوریه. خیلی دارم زجر می کشم. توی کل عمرم این قدر درد نکشیده بودم. این شرایط به حدی طاقت فرساست که باورم نمیشه داره برای من رخ می ده.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 19:32

کبوتر سیاه لبه دیوار نشسته. بهم نخندید! نخندیدها! ولی یکهو گفتم چی میشه اگر من تنها کسی باشم که می بیندش؟ نشونه بدیه؟ مامانم رو صدا زدم که بیاد و نگاهی بهش بندازه. خب، من تنها کسی نیستم که می بیندش. برادرم از در بالا رفت تا کبوتر رو بپرونه. حتی یه اینج هم جم نخورد. مامانم گفت: "این کبوتر مریضه." حالا همون جا نشسته. توی تاریکی مطلق و از جاش جم نمی خوره. من هم تنها کسی نیستم که می بیندش.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 19:32

زندگیم روی حالت ایستایی قرار گرفته و صرفا متمرکز روی زمان حاله. گذشته و آینده رو به کل کنار گذاشته م. گذشته منو ناراحت می کنه. یادم می افته که من آدمی بودم که تنهایی سفر می کردم و همه کاری انجام می دادم و الان حتی تنها نمی تونم توی خونه بمونم. هر وقت هم بیرون می رم اگر کسی باهام نباشه حالت ترس بدی خیلی بهم دست می ده. دلم نمی خواد با مقایسه گذشته م با الانم اوقات خودم رو تلخ کنم. آینده هم فقط بهم اضطراب می ده. این حقیقت که مردی که دوستش دارم توی یه قاره دیگه زندگی می کنه و من به مرحله ای رسیدم که نمی خوام جایی برم. پس سعی می کنم به اون هم فکر نکنم.پس فقط توی حال می مونم. غذا می خورم. می خوابم. کتاب های صوتی گوش می دم و کار می کنم. حتی به چند ساعت دیگه هم فکر نمی کنم. اگر فکر کنم میفتم توی تله این سوال: یعنی سرگیجه هام از بین می رن؟ و چون جواب قطعی براش ندارم و همه جور احتمالی وجود داره، حس بدی بهم دست می ده.پس حال ادامه داره ...

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 19:32

صفحه بندی